گاهی مینویسم
ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ  ﭼﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺣﻘﯿﺮﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺑﺎﺍﯾﻦ ﺣﻘﯿﺮﯼ ﺩﻟﯽ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻔﮑﺮ  ﻭﺗﺎﻣﻞ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﺑﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﻢ  ﻭﮔﺎﻫﯽ ﺑﻐﺾ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺍﯾﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ  ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﺯﺍﺩ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ...
نويسنده : sina


بسم رب العشق
ﺧــﻮﺏ  ﻣــﻦ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﻢ ﺑﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﯼِ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼِ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦِ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼِ ﺩﻭﺭِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ؛ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺷﻌﺮِ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣـﺎ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﯼِ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﺩﻫﯿﻢ .
نويسنده : sina


رنگ عشق
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻨﻔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺗﻨﻔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ
نويسنده : sina


قاب شیشه ای


قاب شیشه ای

پشت قاب شیشه پنجره ای که شبای منو با خود می بره

جایی که گذشته هام مثل تصویر از تو باغش می گذره

پشت قاب بی نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یه حقیقت رفته به باد منو با خود میبره مثل یه رویا توی خواب

شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست






نويسنده : sina


كفر

««هیچ وقت دوست نداشتم این مناجات رو تو وبلاگم قرار بدم ولی افسوسحقیقت تلخ است»»

 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روانباشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، ازاین بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساسسرشار است


دکتر علی شریعتی



نويسنده : sina


دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیارمشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را

 


نويسنده : sina


جوانی - حسرت


آنچنان که از رفتن گـــــــــــــــــل  خــــــــــار می مـاند به جا

از جـــــــــوانـــــی حــســـــرت بسیار می ماند بجا






نويسنده : sina


درد عشق


دردم از درد دوست نیست
دردم از درد دل نـــــیـــســـــــت
دردم از درد یـــــار نــیســـــــــــــت
دردم ز درد  عشق است که وفادار نیست




نويسنده : sina


نوروز - دکتر علی شریعتی


سلام به دوستان و بازدید کنندگان عزیز

باز نوروز شد و بهار سر سبز همه جا رو فرا گرفت و بار دیگر شادی رادر دل همه ایرانی های عزیز جاری کرد و از خدا بخاطر این همه زیبایی تشکر میکنیم

امیدوارم سال  1391 سالبسیار خوبی برای همه  باشه و این  مطلب بسیار زیبا از دکتر علی شریعتی رو به همهتقدیم میکنم

 

نوروز

چه افسانه ی زیبایی،زیبا تر از واقعیت ! راستی مگر هرگز کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ،گویینخستین روز آفرینش است . اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما بهار نخستینفصل ،فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است .
هرگز خدا جهان و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است .مسلمااولین روز بهار ، سبزه ها روئیدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سرزدن وجوانه ها شکفتن ، یعنی نوروز .
نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است ؛خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت
هر سال، این فرزند فراموشکار -که سرگرم کارهای مصنوعی ساخته های پیچیده ی خود-مادر خویش را از یاد می برد با یاد آوری های وسوسه آمیز نوروز ، به دامن وی باز میگردد و با او این باز گشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد .
فرزند در دامن مادر ، خود را باز می یابد و مادر در کنار فرزند ،چهره اش از شادیمی شکفد اشک شوق می بارد فریاد شادی می کشد جوان می شود حیات دوباره می گیرد بادیدار یوسفش بینا و بیدار می شود .
نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها ،درهای بسته ،فضاهای خفه ،لای دیوارهایبلند و نزدیک شهر ها وخانه ها ، به دامن آزاد و بیکرانه ی طبیعت می کشاند .
گرم از بهار ،روشن از آفتاب ،لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن ،زیبا از هنر مندیباد وباران ، آراسته با شکوفه ، جوانه ،سبزه و معطر از باران ؛ بوی باران ،بویپونه ،بوی خاک ،شاخه های شسته ،بران خورده پاک.....

** معلم شهید دکتر علی شریعتی**

*یادش گرامی باد*



نويسنده : sina


شعر زیبای اندوه پـــــرسـت از فروغ فرخ زاد
اندوه پـــــرسـت


کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموشو ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایمیکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

 

آسمان سینه ام پر دردمی شد

ناگهان توفان اندوهیبه جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

 

وه ... چه زیبا بوداگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگآمیز بودم

شاعری در چشم من میخواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشقشعله می زد

 

در شرار آتش دردینهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پرشکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستانجوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقیناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد وبدگمانی

دیوار فروغ فرخ زاد- 1335



 



نويسنده : sina